منوي اصلي
لينکهاي سريع
 

خبرنامه

    : نام    
    :ایمیل 

اضافه حذف       

 

آرشیو ماهانه

 

لينک دوستان


 

لوگوي دوستان

<-BlogTitle->

 

آمار بازديد

بازديد هاي امروز : 2
بازديد هاي ديروز : 2
بازديد هاي این ماه : 125
كل مطالب : 29
كل بازديد ها : 149995
ايجاد صفحه : 0.140625 ثانیه

RSS

داستان خفن

داستان ی

اسم من حمید است و بیست سال از سنم می گذرد. می خواهم داستان با خواهرم را برایتان تعریف کنم. تعداد اعضای خانواده ما پنج نفر است. یک مادر و دو خواهر یکی به نام سارا که پانزده سالشه و یکی به نام ساناز که هفت سالشه و پدرمون که در شهر دیگه ای کار می کنه و هر دوهفته یکبار یک هفته به مرخصی میاد.

یک روز که از دانشگاه به خونه آمدم مستقیماً به اتاق بالا (همان اتاقی که کامپیوتر در آن است) رفتم که ناگهان دیدم خواهرم هول شد و یک سی دی را سریع از داخل سی دی رام خارج کرد و به من سلام کرد. من که متوجه موضوع شدم به روی خودم نیاوردم. سپس برای نهار خوردن به پایین رفتیم و بعد از خوردن نهار من به اتاق بالا رفتم تا بفهمم موضوع سی دی چی بود. مستقیمآً سر کیف خواهرم رفتم و بعد از کمی گشتن متوجه سی دی مورد نظر شدم و اون را داخل سی دی رام گذاشتم و حالا فهمیده چی بودم که خواهر نجیبم چی نگاه می کرد. بله اون زندان زنان نگاه می کرد. و حالا از یک طرف نگران بودم و از طرف دیگر یک وسوسه شیطانی مرا شادمان می کرد. کامپیوتر را خاموش کردم و به پایین رفتم تا به ظاهر در اتاقم استراحت کنم و منتظر بمانم تا خواهرم برای خوابیدن به اتاق بالا برود. که پس از نیم ساعت همین اتفاق افتاد و سارا به اتاق بالا رفت. و بعد از یک ربع ساعت من به اتاق بالا رفتم و دیدم که سارای خوشگلم به رو روی تخت خوابیده و یه دامن سیاه بلند و یه پیراهن نارنجی تنشه. من آرام آرام به کنار تخت رفتم و نشستم روی زمین و دستم را آروم به ش نزدیک کردم و آروم روی ش گذاشتم. وای عجب خوش تراشی داشت. یه کم همون طوری به کارم ادامه دادم و همزمان م را میمالیدم. یه کم پر روتر شدم و دامنش را بالا آوردم. تا چشمم افتاد به رانهای سفیدش نزدیک بود آبم بیاد ولی جلوی خودم را گرفتم. دامنش را که بالاتر دادم چشمم افتاد به شرت سفیدی که مدتهای زیادی و خواهرم را همراهی کرده بود. از روی شرت سارا را به آرامی می بوسیدم و نوازش می کردم که بعد از پنج دقیقه از این کار سیر شدم و تصمیم گرفتم را کمی پایین بکشم. آرام ناخنهایم را به زیر بردم و آرام آرام به سمت عقب کشیدم(البته حدود یک دقیقه طول کشید). بیش از حد معینی پایین نیامد چون که پاهاش کمی باز بود و اجازه حرکت کردن را نمیداد. در این موقع کمی ترسیدم و به خودم گفتم که زیاد جلو رفتی و هر آن ممکنه سارا بیدار بشه ولی افکار شیطانی می گفت که ادامه بده و اگر هم بیدار شد تهدیدش کن که جریان سی دی را به مامان می گویم. در همین فکرها بودم که خواهرم غلطی زد و به پشت خوابید و چشمهاش را باز کرد و با تعجب گفت که حمید اینجا چه کار می کنی؟ و همزمان متوجه پایین آمدن شد و با صدای بلند گفت: بی شعور احمق چه کار داری می کنی؟ من سریع دستم را جلوی دهنش گذاشتم که صداش را مامان و ساناز نشنوند و سعی کردم آرومش کنم و همون طوری که دستم جلوی دهنش بود در گوشش گفتم که من موضوع سی دی را می دونم و اگر جیکت در بیاد به مامان همه موضوع را می گویم و رهاش کردم و رفتم در اتاق را قفل کردم و پیشش رفتم و دیدم که داره گریه میکنه . گفتم مگه چیه؟ گفت می خوای با من چه کار کنی؟ گفتم نترس عزیزم خواهر خوبی باش و به من اعتماد کن و همزمان سرش را روی سینم گذاشتم و آرامش کردم و بعد بغلش کردم و از تخت پایینش گذاشتم و گفتم دستهاتو را رو تخت بینداز و ت را برام بده به طرف بالا. اون هم گوش کرد و دستاشا رو تخت انداخت . من هم بلافاصله دست به کار شدم و شلوار و شرتم را درآوردم و دامنش را بالا زدم و م را به چسباندم و روش خوابیدم. اشکهای سارا کم کم داشت به لبخند تبدیل می شد و من خوشحال بودم. برگشتم و را درآوردم و مات و مبهوت به کس سارا که کمی پشمالو بود نگاه می کردم که ناگهان به کسش حمله کردم و شروع به بوسیدن و لیسیدنش کردم. دیگه هر دومون به اوج شهوت رسیده بودیم و خواستم که ما در کسش فرو کنم ولی این بار من بر افکار شیطانی غلبه کردم وبه خودم گفتم که ارزش بکارت خواهرم بیشتر از اونه که بخواهم برای ارضا شدنم پرده اش را پاره کنم. و بی خیال کس شدم و رفتم به فکر سوراخ ش. سریع به اتاقم رفتم(البته شلوارم را پوشیدم) و ژل لیکادویین را از کمدم برداشتم و سریع به اتاق بالا برگشتم. کمی از ژل را به سوراخ سارا زدم .سارا گفت داداشی این چیه مالیدی بهم؟ گفتم چیزی نیست عزیزم . میخواهم دردت نگیره. گفت مگه درد هم داره و همزمان با این حرفش برگشت و یه نگاهی به م کرد و کمی ترسید(آخه کلفتیه ه من در حدود 5_4 سانت و درازیش حدوده 12 سانت است.) گفتم نترس سارا جون و ژل لیدوکایین را رو م خالی کردم و یه کم مالوندمش تا بیحس شد.بعد م را آرام آرام داخل سوراخش کردم ولی ژل کار خودش را روی سوراخ سارا نکرده بود و آخ و اوخش بالا رفت تا جایی که دهنش را با دستم گرفتم که آبروریزی نکنه و م را آرام داخل سوراخ نازش به حرکت در آوردم . دیدم سارا شروع کرده به گریه کردن و میگه داداش غلط کردم که فیلمه ی دیدم .
اصلاً برو به مامانی بگو ...آخ آه....دردم میاد خیلی... وای مامان جون آخ... من هم سرعت ضربه هام را بیشتر کردم و دستم را هم به داخل پیراهنش بردم و سینه بندش را کنار زدم و سینه های کوچیکش را نوازش کردم. بعد از حدود 6_5 دقیقه آبم با تمام فشار داخل ش ریخته شد. چند دقیقه همون طوری روش بیحال افتادم و بعد بلند شدیم ولباسامون را پوشیدیم. بهش گفتم:خوب بود؟ گفت: آره ولی به دردش نمی ارزید. گفتم: کم کم عادت می کنی و بیشتر حال میکنی.

همون شب دوباره بردمش اتاق بالا و دوباره سرپایی از کردمش ولی 6_5 دقیقه بیشتر طول نکشید و زود رفتیم پایین. خواستم ازش قول بگیرم که هر روز بکنمش ولی قبول نکرد و گفت اگه بخواهیم همین طوری ادامه بدیم مامان شک میکنه و بهتره هر وقت تو خونه تنها شدیم با هم داشته باشیم. من هم بوسش کردم و گفتم چشم خواهره خوبم.

نوشته شده در چهارشنبه، 9 آبان هزار و سیصد و هشتاد و شـش 8:56 AM

نظرات 4

اگه از این عکسا بازم می خوای و تو کف موندی کلیک کن

نوشته شده در شنبه، 5 آبان هزار و سیصد و هشتاد و شـش 2:28 PM

(نظر بدهید.)

عکس های ی از ها

نوشته شده در شنبه، 5 آبان هزار و سیصد و هشتاد و شـش 2:26 PM

نظرات 1

عکس

عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــکـــــــــــــــــــــــــــس

نوشته شده در یکشنبه، 29 مهر هزار و سیصد و هشتاد و شـش 2:02 PM

نظرات 6

اگه از این عکس های ی می خوای کلیک کن

فقط بازی کلیک کن زود باش

نوشته شده در شنبه، 28 مهر هزار و سیصد و هشتاد و شـش 10:51 AM

نظرات 6

داستان خفن

دختر دائی الهام

یه دختر دائی داشتم اسمش الهام بود. دختر باریک و نسبتاً قدبلند که اهل حال هم بنظر می رسید. خونشون تو شهرستان بود و ما بعضی وقتها مسافرت می رفتیم خونشون. با اینکه 3، 4 سال از من کوچکتر بود ولی چندان سعی نمی کرد پروپاش رو از من پنهون کنه. عمدتاً دامن می پوشید و ساق پاش کاملاً پیدا بود و وقتی می خواست بشینه یا بلند شه تا ش رو هم می شد دید. اتفاقی که می‏خوام براتون تعریف کنم به یه تابستون که ما چند روزی خونه اونها بودیم برمی‏گرده. حموم اونها طبقه پائین قرار داشت و یه پنجره کوچک برای تهویه هوا به سمت راهرو داشت بطوریکه اگه کسی یه صندلی زیرپاش می‏ذاشت و پنجره هم نیمه باز بود براحتی می‏شد توی حموم رو دید زد. اونروز خانواده من برای دید و بازدید رفته بودند بیرون و من خونه مونده بودم. الهام هم تازه رفته بود حموم. تلفن زنگ زد و دائیم و زن دائیم به من گفتند که یکساعتی میرن بیرون و برمی‏گردند. تصورش رو بکنین که من حشری تو خونه تنها بودم و الهام هم رفته بود حموم. یواشکی رفتم پائین تا ببینم دریچه باز است یا نه. با دلخوری دیدم که دریچه کاملاً بسته‏س. برگشتم بالا و رفتم سراغ کمد لباس الهام. می‏خواستم یه دیدی به لباس زیراش بندازم. یه توری سفید پیدا کردم و شروع کردم به لیس زدن و بوئیدن. م هم حسابی شق کرده بود و آب اولیه اش هم جاری شده بود. رو به م چسبوندم و آبم رو با اون خشک کردم. دوباره رو تا کردم و گذاشتم تو کمد. دوباره رفتم پائین تا ببینم دریچه باز است یا نه. با خوشحالی متوجه شدم که پنجره کوچک تا نیمه باز شده است. در حالیکه دست و پام می لرزید یه صندلی برداشتم و به آرامی و بدون اینکه صدائی تولید کنم رفتم گذاشتم زیر پنجره. به آرومی بالا رفتم و یه نیم نگاهی داخل حموم انداختم. الهام پشتش به من بود و هنوز پاش بود ولی سوتین رو درآورده بود. داشت زیر دوش آب خودش رو ماساژ می داد. سینه‏های تازه-برجسته و نورسش لب و لوچه هر آدم تشنه لبی رو آویزون می کرد. چی می شد اگه من می‏تونستم سینه هاش رو تو دهنم میک بزنم. داشت با سینه هاش بازی می کرد. م حسابی سفت شده بود و کاملاً ملتهب بود. شامپو رو برداشت و شروع کرد به شستن موهاش. از زیر م رو گرفتم و در حالیکه نگاش می‏کردم اونو نوازش می‏دادم. پاهام داشت می لرزید و کم مونده بود که از روی صندلی بیفتم. لرزش پاهام و صدای حاصل از صندلی باعث شد که در یک آن برگرده و به پنجره نگاه بیندازه. من هیچ فرصتی نداشتم تا خودم رو پنهون کنم. بدنم هم کاملاً سست شده بود و اختیار انجام هیچ کاری رو نداشتم. اتفاقی که نباید می‏افتاد افتاد. الهام من رو دید که دارم از پنجره حموم اونو دید می‏زنم. در یک لحظه انگار دنیا رو سرم خراب شد. چه آبروریزی می‏شد اگه بقیه می‏فهمیدند. اما عکس‏العمل الهام برام جالب بود. بدون اینکه خودشو گم کنه شیر آب رو بست و رفت سمت درب حمام اونو نیمه باز کرد. حتماً منظورش این بود که من برم تو. به زحمت و با دلهره از صندلی اومدم پائین و در حالیکه م راست شده بود رفتم سمت درب حمام. با دودلی داخل حموم رو سرک کشیدم. دیدم الهام تو چهارچوب بین رختکن و حمام واستاده و منتظر من. با انگشت و با یک حالت ‏وار به من اشاره کرد که برم تو. با تردید و با آهستگی رفتم تو. سریع اومد و درب رو پشت سرم بست. با اشتیاق یک نگاهی به برآمدگی جلوی شلوارم انداخت و با دست اشاره کرد که روی پیشخون رختکن بشنیم. دیگه ترسم ریخته بود و از اینکه با یه حرفه‏ای طرف بودم احساس راحتی می‏کردم. با طنازی خاصی خیسش رو درآورد و انداخت یه طرف. کسش پر مو بود و رغبتی رو در آدم برای خوردنش ایجاد نمی کرد. بیشتر سینه ها و ش بود که آدم رو حشری می‏کرد. اومد روبروم و جلوی پام زانو زد و با دو دست از طرفین سعی کرد که شلوار و مو باهم دربیاره. همین کارو کرد و شق شده من جلوی صورتش تلوتلو می‏خورد. از آخرین باری که shave کرده بودم حدود یک‏ماهی می‏گذشت و حسابی پرمو شده بودم. الهام هم همین موضوع رو فهمید و سریع بلند شد و با یه تیغ یکبار مصرف و ژل shaving برگشت. شلوار و م رو به کل از پام درآورد و لای پام رو از هم باز کرد. ژل رو اطراف م و لای پام زد. با دست اونو مالید تا حسابی کف کرد و با تیغ شروع کرد به تراشیدن. چنان حرفه‏ای اینکارو می‏کرد که آدم فکر می‏کرد اینکاره‏س. با یه دست، گردن م رو چسبیده بود و با دست دیگه‏ش داشت م رو می‏تراشید. حسابی اطراف و روی م رو تراشید و ازم خواست تا به پشت برگردم و دولا شم تا لای م رو هم بتراشه. همین کارو کردم و از کف لای پام استفاده کرد تا اطراف م رو بتراشه. لذت زایدالوصفی داشتم و حیف که خیلی زود تموم شد. بهم گفت پیرهنت رو درآر تا حسابی بشورمت. پیرهنم رو درآوردم و با هم رفتیم تو حموم. سریع دوش رو برداشت و شروع کرد به شستن پروپای من. دو دفعه از شامپو بدن استفاده کرد و حسابی م و سوراخ م رو شست و تمیز کرد. همه اینکارها حدود 10 دقیقه طول کشید. م همچنان شق بود و گاهی به بدنش می خورد و ملتهب می‏شد. سریع منو دوباره به سمت رختکن هدایت کرد و با یه حوله کوچک لای پام رو خشک کرد. عجب ی شده بود. تمیز و تراشیده و حسابی شق‏شده. جلوم زانو زد و شروع کرد با نوک زبون با سر م بازی کردن. تا زبونش به سر م خورد انگار یکهو یه پالسی از تمام بدنم جریان گرفت که بسیار لذت‏بخش بود. سر م رو مثل آب نبات تو دهنش گرفته بود و داشت میک می‏زد. یواش یواش مقدار بیشتری از م رو تو دهنش جا داد. حواسش به قسمت حساس زیر سر م بود و می دونست که اگه با اونجا زیاد ور بره ممکنه آبم زود جاری شه. به سختی خودمو داشتم کنترل می‏کردم. م تا نصفه تو دهنش بود و هر 7، 8 ثانیه یکبار کل م رو تو دهنش جا می داد و خارج می‏کرد. دید که دارم له‏له می‏زنم م رو ول کرد و رفت سراغ تخمام. با یه دست سر م رو گرفته بود و خیلی آروم نوازش می‏کرد و با دست دیگه‏ش حدفاصل بین تخمام و سوراخ م رو نوازش می‏داد و با زبونش هم به تخمام حال می‏داد. آب اولیه‏م جاری شده بود و با دست اونو به کل م می‏مالوند. دوباره اومد سراغ م. کلش رو تو دهنش جا داد و شروع کرد به بالا و پائین رفتن. از فرط هیجان و شهوت هیچ کاری نمی‏تونستم بکنم. فقط از دستام تکیه‏گاهی برای خودم درست کرده بودم و لای پام رو هم تا جائی که می تونستم باز کرده بود. وقتی صدای آه و اوهم بلند می‏شد م رو از دهنش خارج می‏کرد تا حساسیت من کاهش پیدا کنه. بعد از چند ثانیه دوباره شروع می‏کرد. از پائین و تخمام شروع می‏کرد به لیس‏زدن تا سر م. چند بار پشت سر هم این کار رو کرد که خیلی هیجانی بود. دیگه قادر نبودم خودمو کنترل کنم. یه مقدار منی از سر م زده بود بیرون. با نوک زبون یه ذره مزه‏مزه کرد و بعد سر م رو مثل بستنی کیم میک زد. ناخودآگاه با سروصدای زیاد تمام آبم رو تو دهنش خالی کردم و اونم با اشتیاق نذاشت یه ذره از آبم هدر بره. احساس کردم تو عمرم اونقدر آب رو یه جا تخلیه نکرده بودم. خیلی شهوانی و هیجان انگیز بود. دست‏بردار م نبود و همین جور باهاش ور می‏رفت که دیگه یواش یواش م خوابید. بلند شد و در حالیکه زبونش رو دور و بر لبش می‏چرخوند گفت پاشو بورو که الانه که برگردن و آبروریزی بشه. با رخوت خاصی گفتم منم می‏خوام ... نذاشت حرفم رو ادامه بدم و سریع گفت: وقت زیاده؛ باشه برای بعد. با سستی و رخوت فراوان لباسام رو پوشیدم و رفتم بالا. حدود 15 دقیقه بعد دائیم و زن‏دائیم باهم برگشتن و من خودم رو مشغول دیدن تلویزیون نشون دادم ولی کاملاً سستی بعد از رو می‏شد تو چشمام دید. بعد از حدود 10 دقیقه الهام از حموم اومد بیرون و در حالیکه یه لباس سرهم تابستونی پوشیده بود اومد بالا. یه نگاهی به من که روی مبل لم داده بودم انداخت و یه نگاهی به تلویزیون و یه چشمک معنی‏دار به من زد. این تازه اول ماجراهای من و الهام بود.

نوشته شده در شنبه، 28 مهر هزار و سیصد و هشتاد و شـش 10:48 AM

نظرات 12

عکس ی

 

 

 


نوشته شده در شنبه، 28 مهر هزار و سیصد و هشتاد و شـش 10:33 AM

نظرات 5

عکس ی

 

 

 


نوشته شده در شنبه، 28 مهر هزار و سیصد و هشتاد و شـش 10:24 AM

نظرات 8

دیگر صفحات

1 2 3 4


نویسندگان
  (29) علی

جستجو

  

 

پيوند هاي روزانه
 

نظرسنجی
بهترين عنوان يا مطلب وبلاگ از نظر شما
دانلود موزيک
دانلود نرم افزار
فيلترشکن های قوی
داستان های خفن
عکس های با حال
نرم افزار موبايل
 

تالار گفتمان
 

درباره

                     

ارائه ی عکس های خفن و داستان های توپ و فیلترشکن قوی

                                

ارتباط آنلاین جهت تبلیغ در سایت

Yahoo Online Status Indicator

                                                      



 

صفحه اصلي |  پست الکترونيک |  اضافه به علاقه مندي ها | ذخيره صفحه 

 

Powered By IRANBLOG Copyright � 2009